تبليغاتX
شعر و داستان

شعر و داستان
دست نوشته ها

 

ادامه ی مطالب در

۱۲ تئاتری

http://12theateri.blogfa.com/


لينك | نوشته شده در چهارشنبه 28 اردیبهشت1390ساعت 13:41 توسط اکبر زارع|
وداااااااااااااااااااااااااع

 

هیچی دیگه...

 

 خداحافظ

 

 برا همیشه

 


لينك | نوشته شده در دوشنبه 16 اسفند1389ساعت 19:49 توسط اکبر زارع|
سکوت زنجره

گوشه ای دنج آرام گرفته سربازی

زیر لب وجدان خاموشی

در بین سایه های مخدوش

تنها سکوت در فهم هوش

تیک تاک ساعتش

خوره ایست بر پیکرش

تکیه بر سنگی

و تاسف سنگ به دلیل موجهی

شعله ی رمیده ی امید

دخمه ی متروک ذهن

نمی گنجد حتی حسی از پرواز

در تن پر غرور

غرق واج آرایی شب،زمان،

افکار،تیره و تار

بوی تعفن آرزوها بر خواسته از افکار

منهدم می شود بغض سرباز

***

ای دایره ی محدود افکار!

به کدام زاویه ات تکیه کنم؟

ای خاطرات

ای نوستالژی کور

دلم برای شطحیات کودکانه ام تنگ است،

اما گریزی نیست.

دستی که هم پنبه را

و هم سنگ را لمس کرده

اکنون چنگ میزند

بر پیکر مرگ

***

سرباز!

رویایت را با محلول مرگ

به حقیقت برسان

کافیست سکوت کنی

بر فریاد خواسته ها

بر التماس بادبادک خموش

ای دلهره ی بران...

ای غرش بیم ناک...

ای دسیسه ی زندگی!

دیگر نامت برای سرباز مفهومی ندارد

امشب غریبه ی آرامش دست پر است

پرواز کن ای بازیچه ی افکار

پرواز روح تو ، تماشائیست. 


لينك | نوشته شده در جمعه 22 بهمن1389ساعت 19:25 توسط اکبر زارع|
نگاهواره

پشت یک پنجره ی بی کسی

تنها نگاه است که می ماند

می جهم از جای

به درگاه نگاهی... که

خمیازه به آغوش کشیده است

خم می شوم از خودم

می دوانم نگاهم را

تا صندوق،عکس،صبح نگاهت را

از سر شب خالی کنم

تو نیز برون آر

از نهان پنجره

شعبده ی نگاهت را

تا من بی تو

و تنها با تو به خلوت نشینم

بیا تا از سکوی سکوت مبهم شب

روی بال بی بالی

به پرواز درآییم.

 

به دوستم... به سیاوس.


لينك | نوشته شده در یکشنبه 21 آذر1389ساعت 18:53 توسط اکبر زارع|
هبوط

من به یک پلک بر هم زدن عصر مسافر شده ام

من به اسفار زمان ها...

من به میعاد خدا خواهم رفت!

به گورستان عمر

به عمق فاجعه

به سکوت تلخ او.

سفر خواهم کرد به اوج

به آشیانه ی ققنوس.

و عبور می کنم به پس پنجره

از دری که دگر پشت سرم نیست.

***

می روم به ملاقات قاصدک پیر

افتاده از پا ز فرط اخبار

من به مهمانی یک سبد اندیشه خواهم رفت

توشه ی اسفار من انگورهای نارس گندیده اند.

من عروسک می شوم

هم بازی دخترک بازیگوش

من بازیچه ی دست کودک خلاقم

من لعبت قصه های پیرمردم

من همسفر آئینه های معکوسم

صد دروازه به رویم گشوده اند

که من از دروازه ی مرگ می گذرم.


لينك | نوشته شده در جمعه 14 آبان1389ساعت 11:38 توسط اکبر زارع|
سلام به همه ی دوستان

همون طور که خودتون می دونید

 من در خدمت سربازی هستم و کم وقت می کنم به وب خود و  شماها سر بزنم

و از این بابت شرمندم و از همه ی شماها معذرت می خوام

در ضمن شاید از این به بعد دست تنها باشم چون سیاوش دیگه مطلب نخواهد گذاشت(شاید...)

و از این به بعد مجبورید به چرت و پرت های من گوش کنید

قول میدم تمام تلاشم رو بکنم به شماها سر بزنم و هر چند دیر به دیر ولی آپ کنم

پس منتظر .......... هبوط............. باشید


لينك | نوشته شده در چهارشنبه 21 مهر1389ساعت 21:25 توسط اکبر زارع|
بیائید و آسمانی شوید
های پرستو نماها... جرعت کوچ ندارید چرا؟

ای کیمیاهای خلقت! ای فاعلان غفلت!

رنگ باران را ندیدید چرا؟

بهتر آن است بذر اقاقی پاشید

روی افکار

روی گفتار

روی کردار

روی بینایی و احساس و هوس

تا به هنگامه ی خمیازه ی او

مژده ی باغ سعادت آید!

و در آن حادثه ی گنگ تجلی

گل های اقاقی می پرند

ریشه از خاک می کنند

می روند آنجا

ریشه در آسمان ها می نهند!...

شاید آنجا دگر

گلدانی نیست

خاکی نیست

نسترن در دل هر ره گذری می شکفت

شاید آنجا پشت آن پرده ی بی رنگ خدا

باغیست

به وسعت خدا...

و در آن کعبه ی سبز ابدی

درختان نیز شوق پرواز دارند

پس بکارید درخت گردو را...

شاید آنجا

باران اطلسی بارید

روی کوهی که تنش خاکیست

روی دشتی که دلش زخمیست!

شاید آنجا

روی هر قله ی کوه

روی هر فتح بلند

خدائیست!...

و مقسمی نیست

آسمان بی مرز است

شاید آنجا سهم شب خورشید باشد

هر کسی باغبان و هر مکانی باغ باشد

شاید آنجا

همه کس سرو و صنوبر

هیچ بیدی نیست

ما که در گودال جهانیم

شاید آنجا چاه نیست!

راستی

آنجا آسمان تا کجا جاریست؟

تا من از فرط گنه

قایم پستو به پستویش شوم!

می دانم باد توان بازگرداندنم را ندارد

من کبود تر از آنم

که سرخی مرا به یاد آورد!

بیم آن دارم فقط

که تا من به آنجا پا نهم

ویران شود

کلبه ی سبز خدا...


لينك | نوشته شده در سه شنبه 30 شهریور1389ساعت 21:58 توسط اکبر زارع|
اعتراف
پیرمرد دستهای پیرزن را گرفت و گفت:عزیزم میخوام یه اعتراف بکنم تا با خیال راحت از این دنیا برمم

- می شنوم

- شبهای که نمی اومدم خونه می رفتم خونه ی زن دومم که بعد از مدتی طلاقش دادم وبعد با یه زن دیگه  ازدواج کردم که اون بعداز مدتی مریض شد و مرد.بعد وقتی شوهرخواهرت مرد دزدکی با اون ازدواج کردم.منو ببخش  عزیزم.زن گونه های همسرش را بوسیدو گفت:باخیال راحت بمیرجرم من بیشتراز تو بوده.


لينك | نوشته شده در سه شنبه 16 شهریور1389ساعت 9:18 توسط سیاوش کریم زاده|
ده بیت منزوی
 ز امروز دگر مسجد و میخانه نمیرم

 چون که زین بعد قبله گاهم رخ توست

 

                        هر که با من همسفر شد نیمه ره آزرده شد

                        من چه خصمی کردم و شد نیمه پایان این سفر (دشمنی)

 

 دوش سیه  لولوام لرزید و مژه هایم خیس (مروارید)

  کاش که شمع فروزان رخت آتش زند پروانه ی تنهای ام

 

                                               این چه رسمیست که فرجامش جدائیست

                                               دلبری در ذات خود نوعی خدائیست

 

 تصویر درد رو می بینم پشت قاب رفتنت

 اما برو چون که عذاب موندنت

 

                                            این چه نگاهیست که یادم خوش است

                                           یاد تو سوزنده تر از آتش است

 

 آنان پی تو هستند بی آن که تشنه باشند

 من تشنه لب خدایا هر جا روم سراب است

 

                                         نگاهم ز هر جا بی نصیب است

                                           وین رخم با همه چشمان غریب است

 

 رو به کوی دوست کردم تا شود تریاق زخمم (پادزهر)

 خنجر بزد ز پشتم دل دیده در دو دستم 

 

                 یا رب بهار عمر من شد خزان وادی کشت (زمین پست و ناهموار)

                 کنون سببی ساز تا جای گیرم در دل بهشت 


لينك | نوشته شده در پنجشنبه 21 مرداد1389ساعت 18:40 توسط اکبر زارع|
اس ام اس
کارهرشب ما اس ام اس زدن بود....

با اس ام اس حال هم را می پرسیدیم.با اس ام اس میگفتم: "دوست دارم ".

اونم میگفت: "منم همین طور".با اس ام اس خیالات میکردیم.با اس ام اس.........

چند روزی خط ایرانسل خراب شد.به هم اس ام اس نزدیم...نزدیم...نزدیم...همدیگر

رافراموش کردیم....


نوشته شده توسط :سیاوش


لينك | نوشته شده در سه شنبه 5 مرداد1389ساعت 11:36 توسط اکبر زارع|